تبليغاتX
بیاندیشیم تا بمانیم

بیاندیشیم تا بمانیم

همدردی با مظلومان و بی پناهان فلسطینی




درود،

اگر در خیابانی ببینید که یک مرد قوی هیکل کودکی را به باد کتک گرفته است فرض کنید کودک مذکور یک جیب بر بوده و قصد زدن جیب مرد را داشته ( داستان الیور تویست را به خاطر بیاورید) ، آیا ضجه های کودک احساسی را در درون شما بر نمی انگیزاند؟

اصلا فرض کنید پدری به قصد تادیب در حال کتک کاری فرزندش است. آیا احساس درد نمیکنید؟ معمولا در چنین مواردی ، افراد پای وساطت در میان میگذارند و به داد فرزند میرسند.

حال آنکه حکایت فلسطینیان و صهیونیست ها واژگونه است. شاید بتوان آن را چنین تشبیه کرد که دزدی تنومند در حال ضرب و شتم پسرکی بی گناه است، چون دزد مذکور دوچرخه پسرک را به قصد ربودن برداشته ولی پسرک به دوچرخه چسبیده و اجازه نمیدهد دزد آن را براند و دور کند.

از اسرائیلیان انتطار ترحم و همدردی با فلسطینیان نمی رود. انتطار ما از آزادگان دنیاست. حمایت از حماس یعنی حمایت از مقاومت، و سکوت در برابر بی رحمی های اخیر یعنی حمایت از تجاوزگر و زورگو.

بدرود .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 7:3  توسط فرهاد  | 

چند نقاشی زیبا از محمد


بدون شرح!











دوستان میتوانند دهها نقاشی از این گونه را با کیفیت بهتر در لینک زیر بیابند:

http://www.zombietime.com/mohammed_image_archive/


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:8  توسط فرهاد  | 

زن از دیدگاه اسلامی ...

 

درود

دوستان عزیز این مطلب مقداری بلند و طولانی و از کسانی که در جستجوی حقیقت هستند خواهش میکنم با ذهنی دور از تعصب این مطالب رو بخونند و دیدگاهشون رو حتما بگن ...

خطبه ٨٠ نهج البلاغه:                                                                                 

   معاشرالنّاس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول          

ای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستند.اما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشد.پس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند                                                                                

خطبه ١۵۵ نهج البلاغه :این خطبه بعد از جنگ جمل خطاب به عایشه خوانده شده است                                                                                                    

 و اما فلا نه فادرکها رای النساء و ضغن غلافی صدرها                               

اما بر فلان زن(عایشه) اندیشه زنان غلبه یافت و کینه در سینه او جوشیدن گرفت،همچون دیگ آهنگران که در آن فلز گدازند و اگر او را فرا می خواندند تا آنچه با من کرد با دیگری کند،نهی می نمود و بعد از این هم حرمت و بزرگی پیش از این برای او باقی است و حساب و بازرسی با خداوند است  

 نامه ١۴ نهج البلاغه :                                                                                 

 ولا تهیجوا النساء با ذی و                                                         

 و زنان را با آزار رساندن به آنها بر میانگیزید،هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده،به سرداران و بزرگانتان نا سزا گویند،زیرا نیروها،جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است. حتّی در زمانی که زنان مشرک بودند ما را گفته بودند که از آنها دست باز داریم.در زمان جاهلیت اگر مردی زنیرا با سنگ یا چماق میزد،بر اثر آن،او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می نمودند

نامه ۳١ نهج البلاغه :                                                                                  

وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

...از رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کند.خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری.(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن. کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان خشن.گرامی داشتن او را از حدمگذران و او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کند.زنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاند.                                                                                              

حکمت ۵٨ :زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او.                                   

حکمت ١١٩ : غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است.                                   

حکمت ١۳١ : جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست.                            

حکمت ٢٢٧ : بهترین خو های زنان بدترین خو های مردان است که تکبر و ترس و بخل باشد.پس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری می گزیند                                                                                      

حکمت٢۳٠:همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او .                                                                                

ذکر حکمتها از منبع ترجمه نهج البلاغه فیض الاسلام می باشد.                         

در تمام خطبه ها و نامه ها کلمه عام النّساء به کار برده شده و این نشان می دهد که عموم زنان مورد نظر علی ابن ابیطالب بوده اند.بنابراین این توجیه که در واقع روی صحبت با گروه خاصی از زنان بوده است،به هیچ وجه قابل قبول نیست که اگر چنین بود،علی می بایست با بکار بردن عباراتی مناسب این ابهام را از بین می برد همچنانکه آنجا که در مورد مردان صحبت می کند و از آنان گله می کند هیچگاه همه مردان را مورد خطاب قرار نداده،به عنوان نمونه علی در قسمتی از خطبه ٢٧ چنین می گوید: ?ای کسانی که به مردان می مانید ولی مرد نیستید! ای کودک صفتان بی خرد و ای عروسان حجله نشین! چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم. همان شناسایی که سر انجام مرا اینچنین ملول و ناراحت ساخت. خدا شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردیدو سینه مرا مملو از خشم ساختیدو کاسه های غم و اندوه جرعه جرعه به من نوشاندید و با سر پیچی کردن و یاری نکردن،نقشه های مرا تباه کردید 

این خطبه به هنگامی ایراد شد که خبر رسید سپاه معاویه بر انبار تاخته و هیچکس در مقابل قوای او پایداری نکرده است و به خوبی نشان میدهد که روی صحبت علی با تمام مردان و در همه زمانها نیست بلکه مردانی مورد خطاب واقع شده اند که در حال حاضر خون به دل او کرده اند و با نافرمانی از او نقشه ها یش را تباه ساخته اند. این تو جیه در مورد خطبه ٨٠ نهج البلاغه بیشتر به کار می رود،چنانچه گفته می شود مقصود اصلی عایشه است که با توجه به محتوای خطبه ٨٠ این نظر شدیدا رد میشود.همه زنان مطابق قوانین اسلامی ارثی نصف مردان دارند نه فقط عایشه،معادل بودن شهادت یک مرد با دو زن در مورد همه زنان صادق است و گذشته از این تمام زنان چه مسلمان و چه غیر مسلمان چند روزی از ماه را عادت ماهانه هستند.از طرفی علی آنجا که در مورد عایشه صحبت می کند از لفظ عام النساء استفاده نمی کند و دقیقا او را مورد خطاب قرار می دهد. خطبه ١۳ و ١۵۵ نهج البلاغه این امر را به خوبی نمایان می سازد

خطبه ١۳ : کنتم جندالمرئه و اتباع البهیمه : ای مردم شما سپاه زنی و پیرو حیوان زبان بسته ای بودید به صدای شتر برانگیخته می شدید و هنگامیکه پی کرده شد همگی گریختید و 

نیاز به بحث بیشتر نیست و از آنچه از علی ذکر شد بخوبی نمایان است که روی صحبت او تمام زنان بوده اند.اما یکی از نکاتی که در خطبه ٨٠ شایان ذکر است استدلال علی درباره نقصان خرد و اندیشه زنان است.در اینجا علی معلول را جای علت می گذارد و در واقع دلیل کمی بهره زنان از عقل را در این می داند که شهادت دو تن از آنها،معادل شهادت یک مرد است.در حالیکه در واقع شرع اسلام چون زن را ضعیف و ناقص عقل تر از مردان میداند،شهادت دو تن از زنان را معادل یک مرد قرار میدهد. از سویی دیگر علی علت کمی ایمان زنان را در این میداند که آنها مدتی از ماه را نمی توانند نماز بخوانند و روزه بگیرند،یعنی تنها کمیت را عامل بالا رفتن کیفیت دانسته گویی که هر کس بیشتر نماز بخواند و ساعات بیشتری به عبادت اختصاص دهد،همین کافی ست تا ایمان او قوی و محکم گردد.هر چند که در هر صورت زنان در این باره هیچ دخالتی نداشته اند و تنها در برابر قانون طبیعت سر تعظیم فرود آوردند.  

 پس از زنان بد باید پرهیز کرد و از  خوبان آنها بر حذر بود و حتی در معروف هم از آنها اطاعت نکرد چون آنها تمام سال را نمی توانند روزه نگاه دارند و نماز بخوانند پس ایمان آنها ناقص است.عقل آنها نیز دچار نقص است و دلیل سوم هم آن است که بهره آنان کم است چون ارثی نصف مردان دارند.در اینجا علی باز هم معلول را جای علت می گذارد چرا که شرع اسلام چون زن را در مرتبه  پایین تری از مرد میداند ارث او را نصف ارث مرد قرار داده است. هر چند که به هر حال این جمله قابل هضم نیست که چون ارث زنان نصف ارث مردان است پس باید از خوبان آنها بر حذر بود و در معروف هم از آنان اطاعت نکرد

علی در خطبه ١۵۵ علت کار عایشه را غلبه یافتن اندیشه زنان بر او می داند که با توجه به متن خطبه ٨٠ و نیز نامه ۳١ یا ١۴ می توان حرف او را اینگونه تعبیر کرد که عایشه به علت غلبه یافتن اندیشه زنان بر او،اقدام به این کار کرد و از آنجا که رای و اندیشه زنان سست و ضعیف است چنین نتیجه ای حاصل شد

امّا نامه۳١علی جایگاه و سیمای زن نزد او را به خوبی نمایان می سازد.علی ضمن تکرار صحبتهای قبلی خود مبنی برناتوانی وضعف خرد زنان،این بارحکم پرده نشینی درمورد زنان را صادر مینماید

.و اکفف علیهنّ من ابصار هنّ بحجابک ایّاهنّ فانّ شدّة الحجاب التی علیهنّ و  

.و با حجاب چشمهای آنها را از دیدار نامحرمان باز دار،زیرا سخت گرفتن حجاب برای ایشان پاینده تر است و                                                                         

 حجاب در واقع بیشتر به معنای پرده و حایل میان دو چیز است نه پوشش.کلمه مناسب برای مفهوم پوشش در زبان عربی کلمه ستر است و بنابراین تعبیر حجاب به پوشش که امروزه به کار می رود،تعبیر درستی نیست،همچنانکه علی در دستوری که به مالک اشتر در نامه ۵۳ نهج البلاغه می نویسد،میگوید :  فلا تطولن احتجابک عن رعیتک ? یعنی در میان مردم باش، کمتر خود را در اندرون خانه از مردم پنهان کن،حاجب و دربان تو را از مردم جدا نکند                                                     

که مسلما منظور علی از بکار بردن " احتجابک " این نبوده که مالک اشتر باید روسری و یا روبنده خود را کنار بگذارد و بدون آنها در میان مردم آمد و شد کند. پس حجابی که علی در متن نامه ۳١ بکار برده به معنای پوشش نیست و معنای پرده نشینی را میدهد و از دید علی این  پرده نشینی برای بقای زنان بهتر است تا آنجا که حتّی?اگر توانی کاری کن که جز تو را نشناسند(!؟!)?. همچنین از دید علی بیرون رفتن زن و آوردن شخصی غیر قابل اعتماد به خانه،هر دو به یک اندازه می تواند بد و خطرناک باشد،پس چه بهتر که آنها تا حد امکان از خانه بیرون نروند و چه خوبتر اگر شرایطی فراهم شود که زن غیر از شوهر خود را نشناسد

حکمتهای ذکر شده به خوبی جایگاه زن نزد علی را نمایان میسازند و نیازی به شرح و توضیح بیشتر نیست.اما ذکر شماری چند از نظرات و تفسیرهای که علما و بزرگان اسلامی در رابطه با زن عنوان نموده اند خالی از لطف نیست

همه چیززن بداست وبدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست جزبودن با او                                                                                             

از دیدگاه ابن میثم بحرانی :                                                                          

مقصود از اینکه احوال زن تماما بر مرد شر است،یا از جهت نفقه ای است که بر مرد دارد،که این ظاهر است و یا ا زجهت لذت بردن از اوست که این خود عاملی باز دارنده از اطاعت الهی است،که مرد را از خدا دور می کند و اینکه مرد را چاره ای نیست از همراه بودن با زن ضرورت و احتیاجی است که در طبیعت وجود دینوی نسبت به او هست و به خاطر این مسأله است که مرد زن را تحمّل می کند.البته وجود شر در درون زن،عقلی است که قوی تر از معلول می باشد.(شرح نهج البلاغه ابن میثم ج۵)

از دیدگاه علامه خوئی:                                                                                

مردان ناگزیر از رویارویی و بر خورد با شئون مادی و دنیوی می باشند که زندگی آنان از جهات مختلف با آن شئون ارتباط دارد.مانند مواجه شدن با مال،زن ،کارگران، همسایگان،نزدیکان،فرزندان و غیره که در این برخوردها آنان با سختیها و آسانیها ،خوبیها و بدیها و... روبرو می شوند که این امور،به خوبی یا بدی مرد در زندگی بر می گردد. مشکل ترین این برخوردها،برخورد با زن،در شئون مختلف زندگی است و علی (ع)با سخنان خود این آگاهی را داد که این رویارویی از تمام جهات برای مرد شر است. زیرا زن اگر آشوبگر باشد عقل مرد را سلب می کند و اگر بد کار باشد دل مرد را ترسو می کند، اگر همسر مرد باشد، مرد مکلّف به پرداخت نفقه اش می باشدو اگر زن بیگانه باشد مرد را به فساد و گمراهی سوق می دهد و اگر دشمن مرد باشد با بهتان و دورغ بر او پیروز می شود.با تمام این اوصاف مرد ناچار از بودن با زن است و رهایی وی از دست زن امکان پذیر نیست. (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢١  

زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او                                               

از دیدگاه ابن میثم بحرانی:                                                                            

گزیدن برای عقرب است و چون شأن زن،نیز اذیت می باشد،لفظ عقرب برای او استعاره شده است،منتها در زن گزیدنش همراه با لذت است،مانند زخمی که خاراندن آن اگر چه ناراحتی به دنبال دارد،اما در لحظه خارش،این خاراندن همراه با لذت است.? (شرح ابن میثم بحرانی، ج۵ 

نظر ابن میثم بحرانی پیرامون وصیت ۳١:                                                        

علی(ع) به امام حسن (ع)در مورد زنان،به اموری وصیت نمود از جمله اینکه:          

١- از مشورت کردن با زنان بپرهیز،زیرا که آنان از نظر عقلانی دارای نقصان هستند و فکر آنان در معرض خطاست و هر کسی که اینچنین باشد،سزاوار نیست که مورد مشورت قرار گیرد

٢- دیدگان زنان را به واسطه حجاب بپوشانید که این فصیح ترین کنایات از حجاب است.   ٣- جایز نیست شخصی را که اطمینان به او نمی باشد (خواه زن خواه مرد)وارد خانه اش نماید

 ۴- در بعضی مواقع، فساد آوردن بعضی از مردم به خانه،بیش از بیرون شدن زنان از خانه است و بهتر این است که زن در حالتی باشد که غیر از شوهر را نشناسد

٥-زنان براموری که خارج ازتوانایی آنهاباشد(اعم ازخوردنیها و پوشیدنیها و غیره ) نباید مسلط  شوند

 اما اینکه زن چون گیاهی خوشبو (ریحانه)است نه کار فرما،غرض آن است که زن محلی برای لذت و بهره جویی است و شاید هم اختصاص دادن لفظ ریحانه برای زن،از جهت استعاره باشد،زیرا زنان عرب عطر را بسیار استعمال می کردند. اما اینکه زن نمی تواند کار فرما باشد،برای این است که او برای حکمرانی خلق نشده،بلکه باید بر او حکومت کرد

٦-در گرامی داشتن او از آنچه که مربوط به اوست تجاوز مکن .                               

٧-زن را به طمع شفاعت برای دیگران نینداز،زیرا از توانایی او خارج است و این امر ناشی از نقصان غریزه و ناتوانی اندیشه اوست .                                                

٨-درمورد زنان پاکدامن غیرت به کار نبرد،زیرا که این امرسبب فساد برای وی میشود،یعنی او را به کاری ناشایست وادار میکند و قبح و زشتی عمل را از او سلب میگرداند.?(شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵ 

شرح وصیت ۳١ از دیدگاه علامه خوئی:                                                            

امام در رفتار با زنان ،به امور زیر وصیت نموده است :                                          

١-ترک مشورت با زنان به جهت ناتوانی اندیشه و اراده و تصمیم آنها در امور              

٢- دیدگان زنان را از بیگانگان و زیبایی دنیا بوسیله حجاب باز دارد زیرا برای آنها پاینده تر است و سبب وفاداری به همسر می شود .                                                     

٣- مردان غریبه را اگر اهل فساد و فتنه هستند به خانه ات راه مده .                       

٤- تدبیر امور منزل،مانند نیازهای سخت و اموری را که از توانایی زنان خارج است،بر عهده ایشان مگذار،زیرا موجب رنج آنها می شود و زیبایی و ارزش آنها را از بین می برد 

٥- او را به شفاعت در مورد دیگری وادار مکن. زیرا سبب توجه دیگران به سوی ایشان می گردد و منجر به فسادشان می شود .                                                        

 ٦-از اظهار غیرت و بدگمانی در جائیکه نباید غیرت بکار رود بپرهیزد،مقصود این است که از سوءظن نسبت به زنان دوری نماید و مهر آنان بر دل گیرد،زیرا بدگمانی موجب فساد آنها می شود.? (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢٠) 

شرح نامه ١۴ از دیدگاه ابن میثم بحرانی :                                                         

مقصود از (لا تهیجوا النّساء)این است که با اذیت و آزار نسبت به زنان موجب شرارت آنها نشوید، اگر چه آنها دشنام دادن نسبت به شرافت و بزرگی شما را به بالا ترین حد برسانند و این مساله عدم آزار و اذیت زنها،ناشی از ضعف القوا بودن آنان است و منظور از ضعف آنها این است که آنان قادر به مقاومت در مقابل مردان نیستند و در این مورد سلاح ضعیفی دارند،بدین معنا که برای دفع اذیت و آزار،متوسل به دشنام دادن می شوند.منظور از بکار بردن نواقص العقول،در مورد زنان این است که زنان،قوه ای برای تعقل این مسأله ندارند که عدم فایده دشنام را بفهمند و این عدم توانایی بر تعقل از رذائل اخلاقی است که مستلزم زیاد شدن شر و بدی است و باعث بر انگیختن حالات درونی می شود،که فرد می خواهد آن را آرامش بخشد

 وقول حضرت علی (ع)که می فرماید : (ان کنا لنؤ مر بالکف عنهن وانهن لمشرکات ) (ما در زمان رسول مأمور شدیم که از ایشان دست بر داریم.حال آنکه مشرکه بودند)در صورت اظهار اسلام، اولی به این است که نباید موجب اذیت و آزار آنها شوند. و قول حضرت که می فرماید:و ان کان الرّجل الی آخره ... اگر کسی زنش را با سنگ یا چماق می زد (در زمان جاهلیت)بر اثر آن زدن،آن مرد و بعد از آن مرد فرزندانش را سرزنش می نمودند،این مسأله هشداری است برای اینکه اذیت و آزار زنان،به دنبال خود مفسده ای دارد که این مفسده همان ننگی است که که با مرد آزار دهنده در حالت حیات و بعد از وفاتش نیز،همراه است. یعنی وی پیوسته مورد سرزنش قرار می گیرد.?  (شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج۴

حکمت ٢٢٦ و نظر ابن ابی الحدید:                                                                 

در حکمت افلاطون آمده است از استوار ترین دلایل علاقه مرد به همسرش و همبستگی میان آن دو،این است که صدای زن،ذاتا پایین تر از صدای مرد،قوه تشخیص و تمییز او کمتر از قوه تشخیص مرد و قلبش نازک تر و رقیق تر از قلب مرد می باشد،پس هر گاه یکی از صفات زن نسبت به مرد فزونی یابد،به همان میزان از مرد دور می شود?(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج١٧

حکمت ٢٢٦ از دیدگاه علامه خوئی:                                                                 

از مهمترین صفات پسندیده و واجب زن،پاکدامنی و امانت اوست،زیرا زن در معرض شهوت مردان بیگانه،و شعله ور شدن عشق و احساس از هر جهتی است. زن مالک خانه و حافظ اموال شوهر است و از سوی دیگر در نزد مردم به ضعف و عدم توانایی شهرت دارد،پس ناگزیر باید زن را نسبت به مال و نفس آگاهی داد. از بهترین صفات زن تکبر است،بگونه ای که این کبر و غرور،مانع از نظر مردان بیگانه،یا طمع آنها نسبت به زنها شود،این کبر و غرور از صفات مذموم و ناپسند برای مرد است و در مورد زن از صفات مورد ستایش به شمار می رود. همچنین بخل در زن که خودداری از بخشش اموالی می باشد که در دست اوست،از صفات پسندیده است.زیرا این عمل از طمع بیگانگان و سارقین به اموال وی جلوگیری می کند. همچنین صفت ترس در زن که به معنای ترس از رفتن به مکانهای خلوت و سفر در تاریکی شب و سفر در صحرا می باشد،موجب مقید شدن زن میگردد.این صفات (ترس-بخل-تکبر) با احساس در ارتباط است و احساس در زن قوی تر از مرد است.?(  منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ، علامه خوئی،ج٢١                                                                                     

غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است                                                 

نظر ابن میثم بحرانی:                                                                                   

غیرت مرد،مستلزم بر آن چیزی است که خداوند بر آن خشم دارد. چون خداوند دو مرد را بر یک زن دشمن دارد و خشم بر آنچه که خداوند بر آن خشم می گیرد،موافق رضای خدا و مؤید نهی خداوند است و این ایمان می باشد. اما غیرت زن در تحریم آنچه خداوند حلال کرده است، یعنی اشتراک دو زن یا بیشتر برای یک مرد و مقابله کردن بر این مسأله رد و انکار و تحریم آنچه که خداوند حلال کرده است، می باشد واین مستلزم کفر است .? (شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵

جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست                                      

نظر علامه طباطبایی:                                                                                  

اسلام محرومیت های زنان را مانند محرومیت جهاد در راه خدا بدون عوض و جبران به مثل نگذاشته،بلکه کمبود آن را به معادل آن در فضیلت و مزیت تدارک نموده،مثلا نیکو داشتن شوهر را  معادل جهاد قرار داده،این کارها و این گونه مزایا چه بسا برای ما که بازار فاسد زندگانی ما را احاطه کرده،ارزشی نداشته باشد،ولی در نظر اسلام که هر چیزی را به بهای حقیقی آن می سنجد و فضایلی را که مرضی خداست، می جوید،خداوند تعالی نیز هر چه را به ارزش آن مقدار فرمود و راه مخصوص هر کس را جلوی پای وی نهاده و آن را مستلزم به آن راه ساخته و قیمت هر کس معادل خدمات انسانی وی و به وزن اعمال او قرار داده، پس در اسلام شهادت مرد در میدان نبردو گذشت از خون رنگین بر نیکو شوهر داری زن برتری نداردو حاکم که چرخ زندگی اجتماع را می چرخاند یا قاضی که بر مسند قضاوت تکیه می زند بر زنی که خانه دار است مایه افتخاری ندارد با اینکه اینها مناسبتی هستند که اگر عمل به حق کرده و بر حق رفته باشند،جز تحمل بار گران مسئولیت حکومت و قضاوت و در معرض علاج و مخاطراتی برای دفاع از حقوق ضعفا واقع شدن،فایده ای ندارد.پس اینان چه افتخاری بر کسانی دارند که دین آنها را از ورود به این کارها منع کرده و بر ایشان راه دیگری پیش رو نهاده است. این افتخارات را احتیاجات مختلف اجتماعات و برگزیدگی افرادی از خود برای هر کاری،زنده و استوار می دارد چرا که در اختلاف شئون اجتماعی و انسانی برحسب اختلاف محیط های اجتماع، جای انکار نیست.(اَر اَر)-تفسیر المیزان،ج۴، ص۵١٧                                                                                  

و در پایان نظر ابن میثم پیرامون حکمت مذکور :                                                 

جهاد زن نیکو شوهر داری کردن است و این از اسرار شوهر داری می باشد. طاعت شوهر در طاعت خداست و در این مسأله نفس اماره زن شکسته می شود و نفس زن در صراط الهی،منقاد می شود -- شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵ 

 

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:1  توسط رهام  | 

داستان من با قرآن- مومن صالح ، بخش آخر

ماه رمضان به سرعت در حال نزدیک شدن بود و با آن عادت دیرینه قرآن خوانی من شروع میشد. آن سال اولین و آخرین باری بود که در خود شوق خواندن قرآن احساس کردم. این بارهدف اصلی من مطالعه قرآن بود نه خواندن آن،  و بیشتر مایل بودم در مورد سبک ادبی و محتوای آن تعمق و تفکر کنم. به افسانه بودن معجزات علمی قرآن پی برده بودم و از این رو قصد داشتم روی سبک ادبی قرآن تمرکز کرده و افسانه معجزات علمی را نادیده بگیرم ولی نتوانستم! از آنجا که مدتی قبل از آن ، کتاب بوکای را خوانده بودم، در خلال مطالعه قرآن، نمیتوانستم نادیده بگیریم که هر گاه قرآن به یک مطلب علمی پرداخته است، مرتک خطاهای فاحش شده است، آن خطاهای علمی که در گذشته هیچگاه متوجه آن نشده بودم، این باربرایم مانع بزرگی در پذیرفتن قرآن شدند. این بار نتوانستم نادیده بگیرم که:

  • قرآن در توصیف چگونگی پیدایش انسان دچار خطاهای فاحش شده است. مسلمانان هنوز نمیداند در این مورد چه کار کنند.
  • قرآن در توصیف شکل زمین دچار خطاهای فاحش شده است.
  • قرآن در توصیف چگونگی پیدایش هستی دچار خطاهای فاحش شده است.
  • قرآن در توصیف آسمان و زمین و این که عبارت هم ارز در مورد آنها به کار میبرد دچار خطاهای فاحش شده است.
  • قرآن در توصیف شکل گیری کوه ها دچار خطاهای فاحش شده است و ادعا میکند الله آنها را انداخته است  تا با آن زمین مسطح را ثابت نگه دارد.
  • قرآن در توصیف چگونگی تکامل جنین دچار خطاهای فاحش شده است.
  • قرآن با توصیف قلب به عنوان مرکز هوش انسان دچار خطاهای فاحش شده و نقش مخ راد در این خصوص کاملا نادیده میگیرد.

لیست خطا های قرآن طولانیست. به طور خلاصه، قرآن فقط با دانش رایج در عربستان، در قرن هفتم میلادی مطابقت دارد. روشن است که اعراب آن زمان به این موارد ایرادی نگرفتند چون همان معلوماتی بود که خود پذیرفته بودند. اعراب نخستین می پنداشتند که زمین مسطح است، قرآن هم همین را پنداشته است. آنها چنین میپنداشتند که کوه ها از آسمان بر زمین انداخته شده اند تا زمین مسطح را در جای خود ثابت و محکم نگه دارند، قرآن هم همین را پنداشته است. آنها به غلط می پنداشتند که زمین و آسمان به هم چسبیده بودند و خدا آنها را از هم جدا کرده است، قرآن هم همین پندار باطل را دارد.آنها به غلط می پنداشتند که قلب مرکز هوش و احساسات آدمی است، قرآن نیز همین را پنداشته است. آنها فهم غلطی در مورد تکامل جنین داشتند، قرآن نیز همین فهم غلط را دارد.

آن قرآن خوانی، تنها و آخرین قرآن خوانی من با ذهن بازو نقادانه بود. اما قرآن را به پایان نرساندم چون پس از دو هفته، برایم روشن شد که قرآن ارزش خواندن ندارد، پس آن را رها کردم.

در پایان به این نتیجه رسیدم که:

  • قرآن مملو از اشتباهات علمی است. افسانه معجزات علمی به منظور پوشاندن این اشتباهات بنا نهاده شده است.
  • قرآن مملو از اشتباهات دستوری و سایر غلطهای ادبی است که در هیچ کتابی و ازهیچ نویسنده ای پذیرفتنی نیستند.
  • قرآن به عمد در لفافه ای از جلوه های صوتی و علائم نوشتاری پیچیده شده است به طوری که مانند یک کتاب معمولی خوانده و یا شنیده نشود.
  • قرآن مملو از تکرار داستانهایی است که نه به زمان ما مرتبط است و نه حتی به زمان محمد. این تکرار ها حدود ثلث قرآن را تشکیل میدهند.
  • برخی آیات قرآن ناقصند در حالی که در برخی دیگر مطالبی بی ربط درج شده اند که به نظر میرسد سر جای خود نیستند. احتمالا کاتبین قرآن و یا آنهایی که قرآن را گرد آوری کرده اند مرتکب چنین خطاهایی شده اند.
  • بین سوره های مکی و مدنی تقریبا هیچ شباهتی وجود ندارد، و این را مسلمانان هم خوب میدانند و توجیهاتی می آورند که قانع کننده نیستند. انتظار نداریم الله سبک و یا لهجه خود را با جابجایی محمد از یک شهر به شهر دیگر تغییر دهد. توضیح منطقی تر آن است که منابع محمد و یا نویسندگان قرآن، در این جابجایی، تغییر کرده است.
  • ممکن است بیشتر خطاهای قرآن نتیجه خطاهای انسانی کاتبان و یا آنهایی که در آن سالها مسئولیت گرد آوری قرآن را به عهده داشتند باشند. احتمالا برخی آیات بیش از یک بار در کتاب درج شده اند در حالی که برخی آیات دیگر ممکن است جابجا شده و با کاملا ازبین رفته باشند.

 

افسانه معجزات علمی قرآن، نسخه المثنای افسانه معجزه ادبی آن است. در مدت چند دهه گذشته، مسلمانان تمام منابع موجود را برای انتشار این دروغ بزرگشان که ادعا میکنند قرآن با علم سازگار است به کار گرفته اند. از هر وسیله لازم برای این کار استفاده کرده و میکنند: مدارس، مساجد، انتشارات، تلویزیون، و کنفرانسهای بین المللی و دیگر ابزارهای ممکن. مسلمانان این دروغ بزرگ را باور کرده و اینک این مورد را به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده  مطرح میکنند و این خود با دروغی دیگر که ادعا میکنند بیشتر دانشمندانی که قرآن را خوانده اند قانع شده اند، پشتیبانی میشود. در گذشته، همین استراتژی برای انتشار دروغ معجزه لغوی قرآن و این که اعراب پیشین در برابر قرآن مات و مبهوت شدند، با موفقیت به کار گرفته شد.

به تدریج شروع به کامل کردن تصویر قرآن در ذهن خود کردم . تمامی قرآن افسانه است و دروغهای بزرگ. همینطور که به قران بیشتر و بیشتراندیشیدم، به این نتیجه رسیدم که قرآن هرگز نمی تواند آسمانی باشد. وقتی هاله تقدس از قرآن دور شد، همه چیز آن به گونه ای دیگر پیدار شد. پس از آنکه با بی اعتقادی نگریستم، هر چه در مورد اسلام آموخته بودم، یکسره بی معنی شدند. احساس فریب خوردگی کردم و از اینکه سالها ازعمر خود را در پیروی از یک دروغگوسپری کرده  بودم، عصبانی شدم. در سن چهل سالگی، باید بار دیگر همه چیز را در مورد زندگیم مورد باز اندیشی قرار میدادم. از آنجا که نمی توانستم افکار خود را با افراد پیرامونم در میان بگذارم احساس تنهایی میکردم. خوب میدانستم نتیجه در میان گذاشتن آن اندیشه ها با دیگران چه می بود. همچنین خوب میدانستم اگر بستگانم در سوریه به نظر من در مورد قرآن پی میبردند چه میشد. تنها راه من این بود که با دو شخصیت به زندگی خود ادامه دهم، شخصیت واقعی و شخصیت اسلامی، که دومی را هنگامی که بین دوستان و بستگانم هستم بر خود میپوشم. به عبارت دیگر، شروع کردم به رعایت تقیه غیر اسلامی.

آن زمان که به نظر میرسید بیشتر مسلمانان در حال نزدیک شدن به اسلام اند، من از اسلام دور شدم و این باعث انزوای بیشتر من شد. در تصمیم خود مصمم و با اعتماد به نفس بودم. راه برگشتی نبود. روابط خود با دیگر مسلمانان را حفظ کردم ولی افکار خود را با هیچ کدام از آنها در میان نگذاشتم. دوستان و بستگانم از قبل مرا به عنوان یک مسلمان لیبرال که در غرب زندگی میکند و به رعایت احکام اسلام بی علاقه است  میشناختند. مایلم این تصویر از خود را در ذهنشان نگه دارم، تنها تغییری که در من متوجه شده اند این است که دیگر احادیث و سیره را انکار نمیکنم!

پایان.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:1  توسط فرهاد  | 

داستان من با قرآن - مومن صالح، بخش سوم

درود بر دوستان،

بخش سوم "داستان من با قرآن" نوشته مومن صالح (اسم مستعار) را بخوانید.:

برای متقاعد شدن در مورد ادعای سبک ادبی متعالی قرآن ، فقط باید مسلمان بود و هیچ نیازی به دانستن زبان عربی نیست!

در عمل، در خلال ماه رمضان، همراه با سایر مسلمانان قرآن را از آغاز تا پایان میخواندم. این عادت را در تمام دورانی که مسلمان بودم داشتم. برنامه قرآن خوانی خود را طوری تنظیم میکردم که شب  بیست هفتم ماه رمضان آخرین سوره قرآن را بخوانم. معمولا یک احساس عجیب و نفرت انگیزی در مورد کیفیت آنچه خوانده بودم به من دست میداد. احساس مذکور با رسیدن به سوره های پایانی قرآن به اوج خود میرسید. آن احساسات شیطانی خصوصا به این جهت مشکل ساز میشد که آخرین سوره ها را در شب 27 ام که در بین مسلمانان شب قدر نامیده میشود میخواندم، که قرار است در آن شب احساسات معنوی یک مسلمان به اوج خود رسیده باشد. با وجود این، من یک مسلمان آموزش دیده بودم و میدانستم در آن شرایط روحی باید چه کار کرد. جمله معروف اعوذ بالله من الشیطان الرجیم را بر زبان جاری میکردم و با این ترفتند، شیطان را مسئول آن احساسات شیطانی دانسته و  سرزنش میکردم!

مشکل من این بود که به عنوان یک مسلمان باید باور میداشتم که قرآن دارای سبک ادبی متعالی است که امکان ندارد یک انسان مانند آن را بیاورد، اما در عمق ذهنم قانع نشده بودم. ادعای فوق برای اسلام اساسیست  و مسلمانان آن را به کار برده تا دروغ نهایی خودرا که قرآن منشآ آسمانی دارد پشتیبانی کنند. در ارتباط با این ادعا، به نظر میرسد که تمام عربها باور کرده اند که تمام شاعران و نویسندگان شهیر عرب، در گذشته و حال، با شنیدن و یا خواندن قر آن متحیر و معترف شده اند، که این خود بزرگ دروغی دیگر است که خود من هم باور کرده بودم.

فکر آن را هم به خودم راه نمیدادم در مورد باور به این ادعا، از دیگران جدا بیفتم. همچنین برای ذهن اسلامیم به هیچ وجه پذیرفتنی نبود که بدون اینکه خالصانه نسبت به قرآن و و سبک ادبی متعالی الله معترف باشم زندگی کنم. بنابراین افکار خود را سانسور و عقل خود را خاموش کرده و تردید های خودم را با ماسک اسلامی پوشاندم و در این خصوص که چرا آنگونه که باید بلاغت قرآن را درک نمیکردم، دانش کم و ذوق ادبی پایین خود را مقصر میدانستم.

سالها از تناقض روانی بین آنچه به راستی باور داشتم و آنچه قرار بود باور داشته باشم رنج بردم. میدانستم آن افکار شیطانی در اعماق ذهنم جای داشتند وهر زمان ممکن بود خود را به سطح برسانند مگر آنکه پیوسته آنها را سرکوب میکردم که این کار را به خوبی انجام میدادم. آن روزها اگر کسی نظرم را در مورد قرآن میپرسید، به طور خودکار جوابی در تایید ادعای مسلمانان میدادم، بی خبر از اینکه آن جواب،  بیان کننده احساسات واقعی خودم نبود. به خاصر ترس از برچسب کافر خوردن، گناه پنهان خود رامانند رازی در خود نگاه داشتم و آن را با هیچ کس حتی با نزدیکترین کسان خویش در میان نگذاشتم.

 

آنروزها، افسانه به اصطلاح معجزات علمی قرآن هنوز مطرح نشده نبود و من هم هیچگاه قرآن را به علم ربط نمیدادم. پذیرفته بودم که قرآن فقط یک کتاب دینی است از الله به عرب های آن زمان، به زبان خودشان و در سطح دانش خودشان. میدانستم که قرآن آنگاه که مطالبی مانند زمین مسطح و یا تکامل جنین را مطرح میکند، یک کتاب علمی نیست. در آن دوران هیچ کس ادعا نمیکرد قرآن معجزات علمی دارد و علمای اسلامی تاکیدشان به مسلمانان عادی این بود که قرآن را نباید با معیار های علمی تحلیل و بررسی کرد. آن روزها علما،  قرآن را به عنوان یک معجزه ادبی مطرح میکردند که این نیز افسانه ای دیگر است که تمام مسلمانان باور کرده اند. با در نظر گرفتن اینکه اکثریت قریب به اتفاق مسمانان فاقد دانش عربی کلاسیک میباشند و یا اینکه دانششان در این خصوص بسیار اندک است، میتوان گفت که اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان که ازادعای فوق دفاع میکنند در واقع نمیدانند در مورد چه چیزی سخن میگویند.

 مهاجرت به غرب

 آن هنگام که  در سالهای پایانی دهه 1970 به انگیس مهاجرت کردم، دیگر یک مسلمان نه چندان مقید بودم و کم اتفاق می افتاد که به اسلام بیندیشم و یا قران بخوانم. به تدریج در دانشگاه و یا در محیط کار با مسلمانان غیر عرب آشنا شدم. از شور و شوقشان  نسبت به اسلام و همچنین توانایی آنها در خواندن برخی سوره های قرآن به زبان عربی ، که زبان مادریشان نبود، شگفت زده شدم. ادعا میکردند که با خواندن قرآن احساس آرامش میکنند و بر من غبطه میخورند چون گمان میبردند که  آن احساس در مقیاس کامل به من میرسید چون من قرآن را به زبان مادریم می خواندم. همگی آنها اعتقاد داشتند که برای درک بلاغت قرآن، باید آن را در زبان اصلیش خواند. برایم عجیب بود که شخصی که به زبان قرآن تکلم نمیکند چنین ادعایی را با چنین اعتماد به نفسی مطرح میکند خصوصا که خوانندگان بی تعصب معتقدند که ترجمه های قرآن بسیار بهتر از اصل آن است زیرا بسیاری از خطاها و ضعفهای آن در خلال ترجمه پالایش شده است.

هرچند از ایمان مسلمانان غیر عرب شگفت زده شدم، نسبت به باور آنها معتقد نشدم. اظهار نظرات مسلمانان غیر عرب در مورد قرآن نمیتواند از خودشان باشد چون آنها به زبان قرآن تکلم نمیکنند. روشن بود که آنها آن چه را از دیگران شنیده بودند تکرار میکردند. همچنین است در مورد اکثریت عرب های مسلمان که به سختی میتوانند یک جمله بدون غلط به زبان عربی کلاسیک بنویسند. اظهارات آن مسلمانان به من کمک کرد که چنین نتیجه گیری کنم که برای متقاعد شدن در مورد ادعای سبک ادبی متعالی قرآن ، فقط باید مسلمان بود و هیچ نیازی به دانستن زبان عربی نیست!

به شهری دگر مهاجرت کردم ولی تماس خود با دوستان مسلمانم را حفظ کردم. یکی از آنها که نگران برداشت لیبرال من در مورد اسلام بود، برایم کتب اسلامی میفرستاد تا ایمانم را محکم کند. کتابها و جزوه هایش سطحی و کسالت آور بودند؛ فقط برای تقویت توانایی خود در زبان انگیسی آنها را مطالعه میکردم. اما بالاخره دوستم با ارسال نسخه ای از کتاب موریس بوکای ( Maurice Bucaille)  در مورد قرآن و علم موفق شد توجه مرا جلب کند. بخشهایی از آن کتاب مانند سرچشمه هستی ، شکل زمین و تکامل جنین را مطالعه کردم. هیچ مطلب قانع کننده ای در آن کتاب نیافتم ولی از کتاب خوشم آمد چون نویسنده کتاب یک مسیحی بود  که باور داشت قرآن حاوی معجزات علمی است! این باید پیروزی بزرگی برای اسلام می بود.

باید بگویم که کتاب بوکای اندکی مرا به اسلام نزدیکتر کرد. سعی کردم مطالبی دیگر در مورد معجزات قرآن بیابم. دوستی داشتم که چند نوار ویدئویی از فعالیتهای شیخ زندانی، یک مسلمان وهابی که سرپرستی یک سازمان سعودی که به اشاعه ادعای معجزات علمی در قرآن اختصاص داده شده است را به عهده دارد. این همان دورانی بود که پروفسور کیث مور (Keith L. Moore ) استخدام شده بود، احتمالا توسط همین سازمان، تا مطالبی از قرآن را در کتاب جنین شناسی خود نقل کند.

در سالهای پایانی 1980، دو مسافرت شغلی به عربستان سعودی انجام دادم ودر هر مسافرت، عمره هم به جای آوردم. از نزدیک دیدم که چگونه رژیم سعودی نه تنها شهروندانش را بلکه آنهایی که برای اشتغال به آنجا میروند را هم شستشوی مغزی میدهد.

سیستم سعودی-وهابی انتظار دارد همه مسلمانان برداشت آنها از اسلام را ، که ادعا میکنند اسلام راستین است، بپذیرند. در خفا ازادعای آنها تنفر داشتم  ولی باید اعتراف کنم که من اشتباه میکردم و سعودی ها درست میگفتند.

تمام کارکنان باید کار را برای مدت 30 دقیقه متوقف کنند، یک بار برای ادای نماز ظهر و یک بار برای نماز عصر. همچنین متوجه شدم که هنگامی که مسلمانان آنجا، از هر ملیتی، در لحظات استراحتشان چیزی میخواندند، یا روزنامه مطالعه میکردند و یا قرآن. در اتاق چای و قهوه ، تعداد زیادی کتب قرآن بر روی هم چیده شده بود که تقاضای بالا آنها را جواب دهد.

همچنین نژاد پرستی آشکار در جامعه سعودی باعث شگفتیم شد ولی شگفت تر آنکه دیگر اعراب و مسلمانان به سرعت سعی در اقتباس سبک زندگی سعودیان مانند پوشیدن لباس سفید ( ثوب) داشتند تا مانند آنها به نظر برسند و موقعیتشان در آن جامعه بهتر شود.

از یک کتابفروشی بزرگ در ریاض دیدن کردم و با شگفتی دیدم عمده کتب در معرض نمایش، کتب مرتبط با اسلام بودند. به بخش های دیگر کتابفروشی، مانند بخش تاریخ، سرزدم و دیدم تمام کتابهای موجود در آن بخش نیز آنهایی بود ند که با سیستم سعودی-وهابی مطابقت داشتند. همچنین کتب متعددی در مورد تعبیر رویا و جن، که از بخشهای اساسی فرهنگ اسلامی میباشند، دیدم. علاوه بر آن، با تعدادی از متفکران محلی صحبت کردم ، که نوع نگرششان به د نیا و تفکرشان در مورد دیگران را مایوس کننده یافتم.

در خلال آن مسافرتها، این اقبال را یافتم که با تعدادی از دوستان سوریم که از دوران دانشجویی تا آن زمان آنهارا ند یده بودم ملاقات کنم و دریافتم که در نتیجه سالها زندگی در عربستان سعودی، سطح فکرشان تنزل یافته بود. طرفداران ادعاهای شیخ زندانی در مورد معجزات علمی قرآن شده بودند. تنها دلیلشان همان افسانه اسلامی رایج بود که تمام دانشمندان دنیا با دریافتن این حقیایق در حال بیدار شدنند. آن دوستان باعث شدند تعداد بیشتری از نوارهای ویدئویی شیخ زندانی را مشاهده کنم ولی هیچ یک از ادعاهایشان را از نظر علمی قانع کننده نیافتم. همچنین روش گروه زندانی را  که  هزینه کرده و گرد همایی هایی برگزار میکردند و برخی دانشمندان بین المللی را در تنگنا قرار میدادند تا جملاتی مثبت در مورد قرآن بگویند، نپسندیدم.

به آن ادعاها مظنون شدم و ظنم مرا بر آن داشت تا به کتاب بوکای  برگردم و آن را باز بخوانم و این بار با ذهن باز و بدون تعصب. قصدم یافتن یک دلیل قانع کننده بود. هشدار نخستم این بود که فهمیدم نویسنده کتاب برای پادشاه سعودی کار میکرده زیرا طبق تجربه مسافرتهایم به عربستان، میدانستم که بیشتر غربیانی که آنجا کار میکنند برای خشنود کردن اربابان خود هر کاری می کنند. سپس در زمینه های علمی که نویسنده ادعا میکرد قرآن در آنها مطابق با علم است مطالعاتی کردم. هر چه بیشتر از کتاب بوکای میخواندم، بیشتر بیشتر احساس انزجار میکردم که چقدر برخی از دانشمندان پست اند که آماده اند برای خشنود کردن اربابان خود سر فرود آورند.

بطور خلاصه، کتاب بوکای  بر پایه پیجاندن زبان و معانی لغات به قصد بیرون آوردن معنای مورد نظر نوشته شده است. جالب است که اگرچه این کتاب دهه ها در گردش بوده است ولی من هرگز ندیدم عربی آن را واقعا خوانده باشد هرچند همگی آن را با شوق تحسین میکنند....

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:45  توسط فرهاد  | 

داستان من با قرآن - مومن صالح ، بخش دوم

قرآن و سحر

 شستشوهای مغزی پیوسته و شدید فوق، که از لحظه ای که طفل در یک خانواده مسلمان به دنیا می آید شروع میشود، حالتی را باعث میشود که در آن مسلمانان  قادر نیستند بی طرفانه قرآن را مد نظر قرار دهند. هنگامی که قرآن در میان می آید، ذهن یک مسلمان هیچگاه آزاد نیست. واقعیت این است که برای مسلمانان ، قرآن هیچگاه طبیعی  دیده نشده، ، هیچگاه طبیعی  شنیده نشده و هیچگاه عادی فهمیده نشده است.

مسلمانان شرطی شده اند که در محیطی رمزآلود به قرآن بیندیشند. این وضعیت، روشی را که ساحران صحنه خود را برای اجرای دوز و کلکهایشان میچینند به خاطر می آورد. ساحران در صحنه هیچ کاری خارق العاده ای انجام نمی دهند ولی کاری میکنند که بییندگان به این باور بیفتند که چنین میکنند. لباس سیاه میپوشند و پس زمینه سیاه انتخاب می کنند، با جلوه های صوتی و با ادای کلماتی بی ربط و با انجام حرکات بی ربط حواس ببینندگان را پرت میکنند.

امروزه سحر در خاور میانه در حال ترویج است. شعبده بازان شعبده های خود را با ادای کلمات عجیبی که هیچ معنی نمیدهد اجرا میکنند. این گفته های شگفت حتی برای شعبده بازی که آنها را میسراید بی معنی است ولی ابهام آن است که منجر به حیرانی و شگفتی مشتریان میشود. محمد بارها واژه های ابراکادابرا گونه را در قرآن به کار برده است و به نظر میرسد این حیله به خوبی روی مسلمان کاگر شده است. بسیاری از سوره های قرآن با کنارهم چیدن تصادفی حروف آغاز می شود. گاهی فقط با یک حرف! در واقع در برخی از موارد تمای آیه جز یک سری حروف که به شکل تصادفی در کنار هم چیده شده اند نیست.

هر انسان عاقلی اگر پیامی واضح را دریافت کند که خوانده شود حم ، آن را رد می کند ولی مسلمانان آن را پذیرفته و معجزه میدانند! در واقع دو حرف فوق( حم) آیه نخستین چندین سوره از قرآن، مانند سوره دخان، را تشکیل میدهد. کتب تفسر از این آیات به عنوان معجزه یاد میکنند! علمای اسلامی میگویند جز الله هیچ کس معنی این آیات را نمیداند، که البته این گفته آنها این سوال را در ذهن برمی انگیزاند که چرا پیامی فرستاده شده است که گیرنده پیام از فهم آن عاجز است؟ جالب تر اینکه، آیه بعد از حم در سور دخان میگوید که قرآن کتابی واضح و آشکار است. مسلمانان قرنها چنین آیاتی را بدون آنکه برای آنها معنی داشته باشد میخوانند و تنها پاسخ آنها این است که با شگفتی بگویند بگویند: سبحان الله!

استفاده از واژه های شگفت تنها به این مورد حروف تصادفی محدود نمیشود. قرآن همچنین واژه های بیگانه و نا مانوس را به همان شیوه ساحران استفاده کرده است. هنگامی که به کتب تفسیر مراجعه میکنم تا معنی واژه هایی ازقبیل ابابیل، سجیل، غسلین و ده ها مورد دیگر را دریابیم، می بینیم که مفسران بر معنی آشکاری توافق ندارند، که این مطلب گویای این است که این واژگان برای اعراب آن زمان معنای مشخصی نداشته است. احتمالا محمد آنها را برای متاثر کردن اعراب بکار برده است. ساحران عرب در بکار بردن واژه های بیگانه و یا پیچانده شده و یا حتی ساختن واژه های جدید که حامل هیچ معنایی نیستند و فقط برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب ادا میشوند شهرت دارند.

 درسی از دبیرستان

هنوز به روشنی به خاطر دارم چگونه یک روز پس ازآنکه معلم قرآن زمانی طولانی را صرف توضیح بلاغت شگفت انگیز قرآن کرد، یکی ازدانش آموزان در مورد یکی از آیات قرآن که آن روز در مورد آن بحث شده بود سوالی را پرسید. آیه مذکور آیه 9 سوره حجرات است که میگوید:

وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا ....

" و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، ..."

در آیه فوق قرآن لغت اقتتلوا ( به جنگ پرداختند) رادر جایی بکار برده ا ست که باید اقتتلا را به کار میبرد.

سوال این بود که چرا؟

گمان نمیکنم که دانش آموزجز پرسیدن یک سوال ساده گرامری قصدی دیگر داشت. سوال مذکور باعث شگفتی من شد ولی معلم را بیش از من متحیر کرد. او به دانش آموز اخطار داد که هنگامی که در مورد قرآن بحثی میشود باید مراقب باشد و احترام قرآن را حفظ کند! برای من روشن بود که معلم برای اولین بار متوجه این اشتباه شده بود. پس از آن تلاش کرد جوابی بیابد تا بلاغت ناموجود در آیه را اثبات کند. در پایان چنین نتیجه گرفت که اعراب نخستین با شنیدن قرآن متحیر و متاثر شدند. ما که باشیم که نپذیریم؟

آیه فوق یک غلط دستوری واضح دارد که نه میشود آن را انکار و نه توجیه کرد. علمای اسلام دور این آیه میگردند، قواعد دستوری را میپیچانند، معنی ها را تغییر میدهند و تا هر فاصله ای که لازم باشد میروند تا به ما بگویند که این ایراد گرفته شده نه تنها بیمورد است بلکه به کار بردان این لغت یک معجزه است! قرآن غلط های دستوری متعددی دارد اما موردی که اکنون به ذهنم می اید در سوره 19 آیه حج است زیرا بسیار مشابه خطای موجود در آیه فوق است:

"فی ربهم.... هذان خصمان اختصموا"
اينان دو گروهند كه درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند...؛ (حج 19)

در آیه فوق قرآن اشتباها به جای اختصما، واژه اختصموا را به کار برده است.

البته آن روز برای من مهم نبود که معلم چگونه مورد را توجیه کرد. فقط میخواستم بدانم برای آن توضیحی وجود دارد. آن روز خود را با یک جواب متداول اسلامی که برای ممانعت ذهن از اندیشیدن زیاد در این موارد طراحی شده است قانع کردم. اگر این سوال را از مسلمانان بپرسی ، در جواب خواهی شنید که: آیا فکر میکنی آن همه عرب های بزرگوار گذشتع از این نکته غافل بودند؟ آیا فکر میکنی نابغه زمان هستی؟ آیا مطمئنی آیه را به درستی میفهمی؟

 مسلمانی روشنفکر

 در دوران دانشجویی ، خودم را یک مسلمان نسبتا روشنفکر توصیف میکردم. تنها نمازی که میگزاردم نماز جمعه بود که تا همین حد برای یک دانشجوی متوسط در آن روزها قابل قبول بود، .تا پیش از آغار دوران دانشجویی، به جنبه هایی از اسلام که با آن راحت نبودم پی برده بودم. عکس العمل من رد کردن قسمت اعظم احادیث و تنها متعهد شدن به قرآن بود. خود را یک مسلمان با منطق که واقعا اسلام را باور دارد و نه اینکه آن را به ارث برده باشد می پنداشتم. ادعایی که امروزه معمولا از مسلمانان میشنوم.

در ذهنم، سیره محمد و احادیث بیش از اندازه قابل قبول و یا قابل توجیه شرم آور بودند. از اینرو برای حفظ تعهد خود به اسلام، مجبور به رد بیشتر آنها شدم و عقیده خود را حول قرآن بنا نهادم. این ممکن است عجیب به نظر برسد زیرا خود قرآن هم به بدی احادیث است. واقعیت این است که قرآن برای کسی که بر زبان عربی مسلط است ابزار خوبیست. ابهامها و تناقضات، آن را متناسب با هر سلیقه ای میکند. هرچه میخواهی بگو و بعد از آن دنبال کلماتی در قرآن بگرد تا با آن مورد خود را توجیه کنی. با سادگی آنچه را میخواستم انتخاب میکردم و آنگونه که میخواستم توضیح میدادم و چشم خود را بر بقیه قرآن میبستم.

اسلام روشنفکرانه ای را اجرا میکردم. بسیاری از وظائف اسلامی را نادیده میگرفتم. برخی اوقات گناه انجام میدادم و آن را با آیاتی از قرآن توجیه میکردم. دیوار اتاقم را با تابلوهای خطاطی آیاتی ازقرآن که به دقت انتخاب کرده و برای سالها نگاه میداشتم، تزئین کرده بودم. یکی از آیات مورد علاقه من آیه 53 سوره زمربود زیرا از معدود آیاتی است که تصویری مهربان از الله نشان میدهند.

قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم ( زمر – 53)

بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.

 در بین دوستانم به علاقه وافرم به عربی کلاسیک و حساسیت بالایم به غلطهای زبانی در نوشته های رسمی معروف بودم. آیه فوق را هزاران بار خوانده بودم بدون اینکه متوجه یک خطای فاحش در آن شود. این آیه یک خطای فاحش زبانی و یک اشتباه منطقی دارد!

اینجا الله در گفتگو با محمد از او میخواهد تا به مسلمانان ( بندگان الله) بگوید که نا امید نشوند، ولی ترکیب آیه چنین میرساند که مسلمانان بندگان محمدند! آیه فوق بهتر بود اینگونه آغاز شود : " بگو: ای بندگان الله..." .

هنوز توضیح این برایم مشکل است که چگونه روزها و شبها این آیه را میخواندم بدون اینکه حتی متوجه این خطای فاحش شوم؟  این خطا را پس از سالها که با نقادانه شروع به خواندن قرآن کردم متوجه شدم. اما تنها من نبودم. تا کنون به هیچ عربی برنخورده ام که به این ایراد پی برده باشد، هر چند در این صورت تمام تلاش خود را برای توجیح آن بکار خواهند برد. متاسفانه هنگامی که قرآن در میان می آید، مسلمانان هرگز آزاد نیستند. آنها به طور پیوسته در معرض شستشوی مغزی شدیدند که حواس آنها را فلج و ذهنشان را فاقد کارایی میکند. تحت تاثیر اسلام، مسلمانان قادرنیستند بی طرفانه و بدون تعصب قرآن را مطالعه کنند.

از آن همه غلط و یاوه از همه نوع، که پس از آنکه شروع به مطالعه بی طرفانه قرآن کردم،  خود را به من نشان دادند شگفت زده شدم. با برداشتن هاله تقدس حول قرآن، کتابی کاملا متفاوت در پیش ما خواهد ماند که به تفسیر زیادی برای فهم آن نیاز نمیباشد زیرا تمام راز رموز با یک کلمه حل میشود-  یاوه.

آیه فوق تنها مورد غلط دار نیست؛ در حقیقت قرآن مملو از چنین مواردی است. این که در قرآن الله ناگهان از از سوم شخص به اول شخص و یا بالعس میپرد بسیار متداول است. در آیه 99 سوره  انعام، به خاطر استفاده بد زبان اینجور به نظر میرسد که الله در مورد یک خدای متفاوت که باران را میفرستد صحبت میکند و الله خود مسئولیت گیاهان را به عهده دارد:

او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد، و به وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم؛ و از آن، ساقه‏ها و شاخه‏هاى سبز، خارج ساختيم؛ .. .. ( انعام – 99).

اما به نظرم نمونه بارزی که فاقد شفافیت است آیه 151 سوره انعام است که لیستی از کارهای حرامی است که مسلمانان باید از انجام آنها خود داری کنند. این آیه باید یکی از آسانترین آیه ها برای سرودن باشد؛ فقط لیست کردن چند چیز یکی پس از دیگری، ولی قرآن از عهده این هم بر نیامده است:

بگو: «بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد! ما شما و آنها را روزى مى‏دهيم؛ و نزديك كارهاى زشت نرويد، چه آشكار باشد چه پنهان! و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد! مگر بحق (و از روى استحقاق)؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد!

 آیه فوق یک سری اعمال حرام را که مسلمانان باید از انجام آنها خودداری کنند، فهرست میکند. آیه مذکور توصیه به خوبی به پدر و مادر را در میان این لیست قرار داده است. علمای اسلام میگویند که " خوبی به پدر و مادر" جزء این لیست نیست و ما هم قلبا امیدواریم که نباشد. اما چرا الله این مورد را در میان لیست حرام ها قرار داده است و آنگاه منتظر میماند خواننده با عقل خویش پی ببرد که آن مورد جزء لیست نیست؟ آیا در آیه فوق سبک نگارش خوبی و جود دارد؟ آیا چنین متنی از هیچ نویسنده ای ، چه در گذشته و چه حال، قابل قبول است؟

 ... و داستان من با قرآن ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:32  توسط فرهاد  | 

داستان من با قرآن

چندی پیش مطلبی نگاشتم و در آن از یک عرب تحصیل کرده که از اسلام برگشته است، یاد کردم و دو مورد که وی بر بلاغت قرآن گرفته بود آوردم. از آنجا که سرگذشت او با قرآن مانند بسیاری از ما ایرانیان نیز بوده و است، تصمیم گرفتم مقاله او را که به زبان انگیسی است به فارسی ترجمه کرده و در اینجا بیاورم. مقاله طولانیست و عمده نکات مهم آن در قسمتهای میانی مقاله است. ترجمه تمامی مقاله زمان و مکان بسیاری میبرد. از اینرو تصمیم گرفتم قسمتی از مقاله مذکور را ترجمه کرده و اینجا مطرح کنم و چنانچه دوستان آن را جالب دیدند قسمت های بعد را هم درج کنم. چنانچه دوستان اصل مقاله به زبان انگلیسی را هم بخواهند میتوانم آن را اینجا گذاشته و یا به آدرس ایمیل ایشان ارسال کنم.

و اما داستان این شخص با قرآن:

" داستان من با قرآن
مقدمه

بنده نسبت یه نوشتن داستان ترک اسلام خود  بی میل بودم برای اینکه فاقد دلایل و انگیزه های اخلاقی است از آن نوعی که در برخی شهادنامه های موجود در اینترنت وجود دارد. نمیتوانم ادعا کنم که ( آنگاه که مسلمان بودم ) نمیدانستم محمد مخالفین خود را ترورد کرد چون در مورد آن مطالعه کرده بودم و آنها را به عنوان اقداماتی موجه در قبال دشمنان الله پذیرفته بودم. نه میتوانم بگویم از ازدواج محمد با طفلی به نام عایشه بی خبر بودم چون در این مورد اطلاع داشتم و پذیرفته بودم که این عمل در زمان محمد کاملا طبعیعی بود. همچنین بدون اینکه خم به ابرو بیاورم در مورد قتل عام قبیله یهودی بنی قریظه خوانده بودم. این ذهنیت را در خود توسعه داده بودم که ارتکاب قتل عام اسلامی برعلیه آن یهودیان برای یک عرب آزار دهنده تر از کشتار یک گله گوسفند نیست.


مشکل من با اسلام عمدتا در مورد قرآن بود که به نظر میرسد به اغراق گویی و خودستایی در قالب تفسیرها و بازتفسیرها و توجیهات بی پایان برای یاوه  های آن نیازمستمر دارد. برای یک شخص با ذهن آزاد و دانش کافی از زبان عربی بسیار دشوار است که هر ادعایی در مورد زبان، سبک و محتویات قرآن بپذیرد. قرآن فقط برای آنهایی قانع کننده است که یا از زبان عربی هیچ نمیدانند یا اینکه دانششان در این خصوص اندک است که این در مورد اکثر مسلمانان صحیح است حتی عرب زبان ها. خصوصا آنها که آن را سالها و سالها میخوانند در حالی که فقط یک چیز در ذهن آنهاست و آن اینکه ثوابی کسب کنند که آنها را از آتش جهنم نجات دهد. من خود فردی از گروه دوم بود اما هر چند مانند دیگر مسلمانان نقطه شروع من این فرض غلط بود که قرآن مطلقا صحیح است، بعد از آن که پس از سالها دانش عربی من پیشرفت کرد پذیرفتن آنهمه یاوه گویی برایم دشوار و دشوارتر شد.برای من زبان یاوه های قرآن بیش از بیرحمی های محمد هشدار دهنده  شد. قرآن را پس زدم زیرا از الله انتظار کتاب بهتری داشتم.

کودکی مسلمان

من دردهه 1960در یک روستای کوچک در جنوب سوریه متولد شدم. والدین من کشاورزان عادی بودند با تحصیلاتی اندک. مانند دیگر ساکنان روستا نماز و روزه را به جا می آوردند که این برای آنان بیشتر یک وظیفه اجتماعی و فرهنگی بود.

مانند دیگر کودکان روستا، پیش از سن مدرسه، خواندن برخی آیات قرآن را به من یاد دادند. هنوز در خاور میانه رسم است که والدین به کودکان خود حد اقل سوره الفاتحه را می آموزانند. برخی والدین از زمانی که فرزند آنها شروع به صحبت کردن میکند کار آموزش قرآن را روی آنها شروع میکنند. آن مورد، نخستین مواجهه من با قرآن بود ولی به هیچ وجه تنها مورد نبود. هر کاری که میکردم و هرجا که میرفتم، قرآن همواره دور و بر من بود. در پس زمینه زندگیم همواره صدای قاری که قرآن را به سبک ویژه تجوید که فضایی از سنگینی و ترس را میپراکند وجود داشت. این قرائتها دائمی به نظر میرسید. علاوه بربلندگوی های مسجد، از رادیو و دیگر تجهیزات رادیویی شنیده میشد. هیج مراسم یا گردهم آیی نمیتوانست بدون قرائت آیاتی از قرآن آغاز شود و یا پایان یابد. نه تنها همواره میتوانستم آیات قرآن را بشنوم بلکه میتوانستم آنها را ببینم. هر جا چشم میگردانم، آیاتی از قرآن را که با خط ویژه ای روی دیوار منازل و مغازه ها نوشته شده بود میدیدم. حتی وسائل حمل و نقل نیز با آیاتی از از قرآن تزئین شده بودند.


در تنها مدرسه روستا که یک مدرسه عادی دولتی بود و تاکید خاصی روی آموزش اسلامی نداشت شروع به تحصیل کردم. در ابتدای سال، دانش آموزان کتابهای مربوط به سال تحصیلی خود را دریافت میکردند. کتابها از سالی به سال دیگر تغییر میکردند، بجز یک کتاب ، قرآن، که آن را مصحف مینامیدیم. قرآن واقعا برای هر کودکی ترساننده بود. برای من آنچنان ترساننده بود که نمیتوانستم حتی احساس خود را نسبت به آن مطرح کنم. کودکان جرات نداشتند در مورد آن اظهار نظری منفی کنند. من خود ار ترس عذاب بی حد الله جرات نداشتم به افکار منفی اجازه دهم در ذهنم بالا بیایند. به من یاد داده شد که به آن کتاب احترام بگذارم، حتی قبل از لمس آن وضو بگیرم و هرگز با دست چپ آن را نگه ندارم. به من آموزانده شده که به محض در دست گرفتن قرآن، آن را ببوسم وپیشانی خود را به نشان احترام بر آن بگذارم. همچنین به من دستور خاص اتمام قرائت آن یاد داده شد. نمیباسیت پیش از اتمام آیه در حال قرائت ، به قرائت قرآن پایان دهم، حتی اگر یک آیه طولانی باشد. بعد از اتمام قرائت، باید میگفتم " صدق الله العظیم" یعنی " الله بزرگ راست گفت". پس از آن اجازه داشتم قرآن را با احترام ببندم و آن را روی کتابهای دیگر قرار دهم. اجازه نداشتم کتابی دیگر را روی قرآن قرار دهم.

قرآن،  دشوار برای خواندن

میدانستم که قرآن کتابی نیست که خواننده با آن راحت باشد، خصوصا اگر خواننده آن یک کودک باشد. اما من این دشواری آن را حمل بر عظمت آن میکردم. کتاب مذکور هیچ تصویری نداشت. نه عنوانی داشت، نه پاراگرافی و حتی نه فاصله ای بین آیات و یا سوره ها. فقط یک نوشته پشت سر هم از آغاز تا پیان. نمیتوان گفت آیات آن یک جمله و یا یک پاراگراف را تشکیل میدهند. بلکه جز مجموعه ای از کلمات نیستند. یک جمله ممکن است در آیه ای شروع شود و در آیه ای دیگر پایان یابد. اگر شماره آیات را از قرآن برد اریم، کل کتاب، پاراگرافی بسیار طولانی به نظر میرسد.


با پیش بردن مدرسه، در خواندن عربی استاد تر شدم ولی همواره در خواندن قرآن مشکل داشتم. مایه تسکین من این بود که در این مشکل تنها نبودم. تمام بچه های مدرسه این مشکل را داشتند. تنها سوره هایی که به راحتی میتوانسنم بخوانم آنهایی بودند که یا ازحفظ داشتم و یا اینکه قبلا بارها و بارها خوانده بودم. خواندن سوره ای جدید همواره با مشقت بود و نمیتوانستم بدانم چرا.


حتی امروز بر این باورم که قرآن،  برای بار اول خواندن، کتابی آسان نیست. گمان نمیکنم امکان داشته باشد شخصی بتواند برای بار اول یک صفحه از قرآن را بدون چنیدن غلط  بخواند. تنها راه بدون غلط  خواندن سوره های قرآن این است که از قبل  بارها آن را بخوانی تا با سوره آشنا شوی. وقتی با سوره ای آشنا شوی، خواندن آن بیشتر به یاد آوری آنچه از حفظ میدانی ( یا تقریبا می دانی) می ماند.


علمای اسلامی مخصوصا قرآن را برای خواندن مشکل کرده اند. قرآن عمدا به به شیوه ای نگارش شده که دستور العملهای زبان عربی را نقض میکند. این علما به ادامه این روش علاقه مندند تا مطمئن باشند  که قرآن در یک پوشش سترگ و تاریکی از ابهام پیچیده باشد که این خود محکمترین سنگر قرآن است.


چگونه میتوان کتابی را خواند که هیچگونه علائم نقطه گزاری متعارف را ندارد؟ حتی برای بیشتر گیج کردن خواننده، قرآن در هر آیه ای شامل لغاتی است که ظاهرا از نظر قواعد املائی زبان عربی غلط میباشند. این تخلقات عمدی با شیوه نگارش زبان عربی، فقط مخصوص قرآن است.  به عنوان مثال کلمه "صلاة" ( نماز) عمدا به شکل "صلوة" نوشته میشود و همینطور کلمه "زکاة" به شکل" زکوة". همچنین برای توضیح اینکه هر حرف در لغات قرآن چگونه باید تلفظ شود، حرف مورد نظر با علائم تلفظ احاطه شده است که این علائم فقط مخصوص قرآن میباشند. برای پیچیده تر کردن آن، علائم مذکور عمدتا شبیه حروف الفبای عربی میباشند ولی در اندازه کوچکتر. در صورتی که تمام این تلاشها برای گیج کردن خواننده کافی نباشد، به کلمات قرآن علائم تجوید را می افزیند چرا که هر حرف در قرآن باید متناسب با موقیعت حرف در لغت و یا در جمله به شیوه ای خاص تلفظ شود تا جلوه صوتی خاصی را به نام تجوید که میتوان گفت موسیقی قرآن است تحویل دهد.

قرآن - دشوار برای شنیدن و فهمیدن
 

شنیدن و فهمیدن قرآن برای ذهن اسلامی من عذاب دیگری بود که باید با آن کنار می آمدم. میشد که برای مدت 10 دقیقه به رادیو گوش میدادم و در این مدت قاری فقط چند آیه را با تکرار و وقف های متعدد در میان آیات می خواند که این تکرار ها و وقف ها فقط برای پرت کردن حواس شنونده مفید بود.

مطالعه کتب تفسیر واقعا عذاب آور است. برخی کتب تفسیر،خصوصا تفاسیر معاصر، بسیار سترگند و تفسیر یک لغت ممکن است چند صفحه ببرد. چنین متنهای افراطی خواننده های معمولی را میترساند و باعث میشود فقط عده قلیلی از مسلمانان چنین کتبی را مطالعه کنند. همچنین یک تعریف روانشناسانه ای از هوشمندی را دنبال دارد که عمده عرب در ذهن دارند. تصور غلط  رایجی بین بسیاری از عرب ها وجود دارد که فقط یک شخص بسیار با هوش میتواند کتابی بسیار پیچیده بنویسد. بسیاری از عرب ها می پندارند که اشکالی ندارد اگر مردم عادی نمیتوانند متن های بسیار پیچیده و طولانی نویسندگان بسیار باهوش را بفهمند.

بسیاری از عربها ممکن است عالمی را که در مورد یک کلمه صفحات متعددی مینویسند و یا ساعت ها سخنرانی میکنند بسیار بزرگ بدانند و معرفی کنند بدون اینکه حتی یک کلمه از حرفهای او را فهمیده باشند.از طرفی در نظر برخی عرب ها، یک متن ساده فقط برای انسانهای ساده ذهن است.

المتنبی ( 915 – 916 میلادی) یکی از با استعداد ترین شاعران عرب، این تصور غلط را دریکی از ابیاتش منعکس میکند. او هوشمندی خود را اینگونه توصیف میکند که او آنچه را میخواهد بگوبد میگوید و پس از آن را راحت میخوابد ولی بقیه جهانیان تمام شب را صرف فهمیدن آن میکنند. المتنبی آنچه را برخی عرب مایل به شنیدن آن بودند گفت و این تصور غلط فرهنگی عرب ها را ( که عظمت یک نویسنده به پیچیدگی گفته های اوست) را با این بیت منعکس کرده است. انصافا تمام اشعار او واضح و محکمند اما این بیت او ما را به یاد گوینده ای دیگر می اندازد که با خودستایی میگوید که فقط خود او معنی آنچه رامی گوید میفهمد!
.... وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ... ( آل عمران-7)
....و جز الله کسی تاویل آن را نمیداند..
و اما داستان من با قرآن ادامه دارد. "

با سپاس،

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:41  توسط فرهاد  | 

افسانه ذالقرنین در قرآن- بخش آخر

درود،

5. ذوالقرنین مسیری دیگر در پیش میگیرد تا این که به محل طلوع خورشید میرسد و میبیند خورشید بر قومی طلوع میکند که  در برابر (تابش) آفتاب، پوششى نداشتند.

 

باز ابهام دیگری اینجا وجود دارد. جدای اینکه محلی به نام محل  طلوع خورشید وجود ندارد، مترجمین به درستی  نمیدانند که توصیفی که قرآن از این قوم کرده به چه معنی است. احتمالا منظور آیه این است که این قوم عریان بودند. قرآن در مورد این قوم و این مرحله از سفر اطلاعات بیشتری نمیدهد.

 

 6. سفر سوم ذوالقرنین از همه جالبتر است. ذوالقرنین به میان دو کوه میرسد و در پای کوه ، قومی را میبیند که به قول قرآن حرف حالیشان نمیشد. مترجم توضیح میدهد که منظور این است که زبانشان مخصوص خودشان بود! متزجم مذکور طوری نظر داده که گویی قومی که در سفر اول و دوم مطرح شدند به زبان ذوالقرنین صحبت میکردند!

 

جالب اینه که این قومی که حرف حالیشان نمیشد با ذوالقرنین صحبت کردند. البته این امکان دارد که یا عده ای از افراد ذوالقرنین زبان آنها را پس از مدتی فرا گرفتند و یا آنها زبان ذالقرنین را.

 

قوم از یاجوج و ماجوج شکایت میکنند و از ذوالقرنین میخواهند که با هزینه خودشان  بین آنها و یاجوج و ماجوج سدی بسازد . حال این یاجوج و ماجوج که ( یا چه ) بودند؟ این خود افسانه ای دیگر است. در چند جای دیگر قرآن هم این دو نام آمده اند. مثلا میگوید که در روز قیامت یاجوج و ماجوج رها میشوند!

 

ذالقرنین میگوید امکاناتی که خدایش در اختیار داشته بهتر است و فقط انتظار دارد قوم با نیرویی به او کمک کنند. بلا فاصله میگوید تا برایش قطعات بزرگ آهن بیاورند! قرار بود از آنها فقط نیروی انسانی بگیر! البته میتوان احتمال داد که افراد اسکندر همانجا سنگ آهن تهیه کرده واز آن آهن استخراج کرده اند و ذوالقرنین فقط ازقوم خواسته که قطعات آهن را حمل کنند.

همینطور که میبینید این افسانه بسیار ناشیانه است. گاهی فکر میکنم  محمد در حال بیماری این قسمت از قرآن را سروده است. یا شاید هم خصوصا آن را اینگونه مطرح کرده تا اعراب را سردرگم کند. چون اعراب احتمالا مطالبی در مورد ذوالقرنین میدانستند که محمد نمیدانسته است. از اینرو مجبور شده مطالبی بگوید که اعراب هرگز نشنیده باشند و از اینرو نتوانند با او بحث کنند.

بدرود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:13  توسط فرهاد  | 

افسانه ذوالقرنین در قرآن- بخش سوم

 و اکنون تحلیل آیات:

1. از آنجا که قبل از اینکه الله  به اعراب در مورد ذوالقرنین مطلبی گفته باشد اعراب در مورد او از محمد میپرسند پی میبریم که این  این شخصیت افسانه ای یا تاریخی برای اعراب آن زمان نا آشنا نبوده است. خصوصا توجه کنید که اعراب به او عنوان "ذوالقرنین" که واژه ای عربیست و به معنای "صاحب دو شاخ"  داده اند و شاید چون کلاهی دوشاخ بر سر میگذاشته است.  البته الله هم همین عنوان را برای او بکار برده است.

2. طبق گفته الله این ذوالقرنین بایستی حاکمی بسیار توانا و به نام بوده باشد چون قدرت و امکانات بی حد و حصری در اختیار داشته است و کارهایی بزرگ کرده است.

3. طبق گفته الله ، مکالمه ای بین الله و ذالقرنین صورت گرفته است و جالب اینکه این مکالمه با سوالی از جانب الله شروع شده. در اینجا نکته ای ظریف وجود دارد و آن این است که ممکن است مکالمه بین ذوالقرنین و وجدان خویش صورت گرفته باشد همانگونه که شاعر با خویش سخن میگوید. با این توصیفاتی که قرآن از ذوالقرنین میدهد،این شخص یا رسول  الله  بوده است و یا از اولیاء الله .

موارد 1 و 2 و 3 ما را بر این میدارد که در تاریخ و بین فرمانداران به نام این شخصیت تاریخی وی را جستجو کنیم. عده ای میگویند او همان اسکندر کبیر  بوده است. عده ای ( خصوصا ایرانیان) ادعا دارند که ذوالقرنین همان کورش بزگ است. هر دو گرو با ادعایشان خود را در موقیتی ضعیف قرار میدهند.

علمای زیرکتر اسلامی میگویند این ذوالقرنین یکی از بندگان مخلص خدا بوده و تاریخ نامی از او ثبت نکرده است. این افراد در نظر نمیگیرند که این شخصیت بسیار قدرتمند بوده و چنین کارهای بزرگی انجام داده و حتی اعراب زمان محمد هم با آوازه  او آشنا  بودند. اگر این شخصیت واقعی بوده  و  حتی اعراب با آوازه او آشنا بوده اند، آیا میتوان پذیرفت که تواریخ یونانی یهودی و ایرانی و هندی او را از قلم انداخته باشند؟ بلی! اگر وی رییس یکی از قبایل عرب بوده و هنر نمایی هایش هم محدود به ام القری ( مکه) و اطراف آن بوده باشد، این امکان دارد که تواریخ نام و اقدامات او را ثبت نکرده باشند.

4. ذوالقرنین در مسیر  نخست خود میرود تا به محل غروب خورشید میرسد(. بنده نمیدانم این محل کجاست). در آنجا خورشید را می بیند/ می یابد که در چمشه ای تیره و گل آلود فرو میرود و در نزدیکی آن قومی را می یابد.

موردی که اینجا جای بحث دارد ترجمه فعل "وجد" میباشد. در قرآن این فعل ده ها بار آمده است و تقریبا در تمامی آن موارد به معنی یافت و یا دید به کار برده شده است. در همین چند آیه که افسانه ذالقرنین را بیان میکند این فعل چهار بار آمده است. مترجم مذکور سه بار آن را به دید و یا یافت ترجمه کرده اند ولی مورد اول را برای پوشیدن خطای قرآن به احساس کرد ترجمه شده است.  

حال اینجا توقف کرده و با خود می اندیشیم تا بدانیم این آیه چه میخواهد بگوید.

میدانیم اعراب حجاز در زمان محمد از علم امروزی بی بهره بوده اند. ایشان هم مانند انسانهای دیگر نقاط این کره خاکی هر روزه شاهد طلوع و غروب خورشید بودند. حرکت ظاهری آن را میدیدند. مطمئنا ازخود میپرسیدند که این خورشید هنگام غروب به  کجا میرود و چرا با غروب او هوا تاریک میشود  و چگونه صبح روز بعد از جانبی دیگر برمی آید و برای خود نظریه هایی داشته اند. هر چند دانشمندان قرنها قبل از اسلام به کرویت زمین پی برده بودند و حتی شعاع آن را اندازه گرفته بودند، بعید است اعراب این را میدانسته اند. با مطالعه دقیق قرآن، معلوم میشود حتی گوینده قرآن هم علم اولیه ای در مورد کائنات داشته است. مترجمین قرآن تلاش زیادی به کار برده اند تا آیاتی که در مورد کائنات نظر میدهند را طوری ترجمه کنند که خطای آنها پنهان بماند. از طرفی برخی جاهلان آیاتی را به گونه دلخواه خویش ترجمه و تفسیر کرده و با آن ادعا میکنند مثلا قرآن 1400 سال پیش گفته که زمین به شکل تخم مرغ است!

دکتر سروش با شهامت و صداقت نظر خود را اعلام میکند که قرآن حاصل ذهن محمد است و از آنجا که علم محمد در مورد اجرام آسمانی محدود به زمان و مکان خویش بوده  است، ممکن است در قرآن به اظهار نظراتی در مورد طبیعت و کائنات  برمی خوریم که بر اساس دانش امروز غلط میباشند.

ادامه دارد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:43  توسط فرهاد  | 

افسانه ذالقرنین در قرآن- بخش دوم

درود،

در بخش نخست آیت مربوط به افسانه ذالقرنین را همراه با ترجمه آنها آوردم.

و اینک خلاصه آیات به زبان ساده:

 عربها از محمد در مورد ذالقرنین میپرسند . الله به محمد میگوید که به او در مورد ذالقرنین شمه ای خواهد گفت. سپس الله میگوید که او به ذالقرنین قدرت داد و همه امکانات را در اختیارش قرار داد و او  با امکاناتی که در اختیار داشت سفری را آغاز کرد. این سفر در سه مسیر شرح داده شده.

مسیر1:

 سفر را ادامه میدهد تا به محل غروب خورشید میرسد و خورشید را میبیند که در چشمه ای تیره و گل آلود فرو میرود. در نزدیکی آن، قومی را می یابد. در اینجا بین الله و ذالقرنین گفتگویی در مورد اینکه ذالقرنین قصد دارد چگونه با این قوم رفتار کند صورت میگیرد.

 مسیر 2:

ذالقرنین مسیر دیگری را در پیش میگیرد تا اینکه به محل طلوع خورشید میرسد. میبیند خورشید بر قومی طلوع میکند که پوششی در برابر آن نداشتند.

 مسیر 3.

مسیر دیگری در پیش میگیرد تا اینکه به میان دو کوه میرسد و آنجا قومی را میبیند که حرف حالیشان نمیشد. آنجا گفتگویی دوستانه بین ذالقرنین و آن قوم زبان نفهم صورت میگیرد. قوم از یاجوج و ماجوج شکایت میکنند و از ذالقرنین درخواست میکنند که به خرج خودشان بین آنها و یاجوج و ماجوج فسادگر سدی بسازد. ذالقرنین میگوید امکاناتی که خدایش در اختیار او قرار داده بهتر است و فقط انتظار دارد قوم با نیرو به او کمک کنند. آنگاه میگوید تا برایش قطعات بزرگ آهن بیاورند وبا آنها بین دو کوه را پر کنند. سپس  گفت  تا بر آن بدمند تا آتش شود پس از آن  گفت تا مس گداخته بیاورند تا بر آن ریزد. و اینگونه سدی محکم ساخته شد که دیگر یاجوج و ماجوج را یارای گذشتن از آن نبود.

ادامه دارد.


 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:20  توسط فرهاد  |